سلام
نمیدونم چرا باید در جامعه ای زندگی کنم که باید با آدمهایی که شایستگی و امکان الگو شدن را دارند اینگونه
برخورد شود . آنچه که من در این سالها در بخش عمده ای از جامعه لمس کردم نوعی احساس سرخوردگی از
زندگی است که باعث برخورد سخیف با قشر به اصطلاح "خاص" جامعه میشود .
درست نمیدانم چه عاملی در جامعه ما باعث میشود که بخش بسیار قابل توجهی در جامعه احساس شکست
و بن بست در زندگی داشته باشند بخشی که میخواهد از جامعه انتقام بگیرد چون به گمان او سد راه موفقیتش
شده و او را به پوچی کشانده است بخشی که در برابر مشکلات نمی ایستد بلکه کانال میزند کانالی به هرجا
که برای او لذت به ارمغان آورد بخصوص زمانی که این کارها با انگیزه های سادیسمی می آمیزد ... صحنه ی
وحشتناکی از هجمه های نامربوط و پیاپی رخ میدهد ، جامعه آنی میشود که در آن الگو بودن مساوی است با
اتهام و بدبینی ! که چرا به موفقیت دست پیدا کرده ای ؟!!!
ترانه ی عزیز این ها که دیدیشان بخشی از جامعه ای است که شاید کمتر آشنایشان بودی آن نیمه ای از افراد
که چون سیاه به نظر میرسند گاهی نمی بینیمشان وگاهی نمیخواهیم ببینیمشان... اینها حاصل پرورش همین
سرزمین اند ... حاصل طرز تفکرهایی که سالهای سال قدمت دارند .... اینها همان چیزی است که خیلی ها
" فرهنگ" معنیش کرده اند .... استادی دارم که یکبار گفت:" گلی که در باتلاق بروید ؛ ناچار بوی باتلاق را
خواهد گرفت." .... اینها ناشی از گندابی است که به نام فرهنگ کهن در ذهن بسیاری از مردمان جا گرفته
است . گاهی بوق ممتدی میشود در خیابان گاهی یک نگاه طولانی هوس آلود و گاهی توهینهایی که خون
انسان را به جوش میآورد...
ترانه ی عزیز گفته ای که بخش نظرات را برمیداری ... حق داری !... ولی دوست دارم نکته ای را گوشزد کنم
اینها با همین عقاید با همین کلمات و با همه این چیزهایی که در این مدت در وبلاگت دیده ای جامعه را میسازند
این واقعیت است .... تلخ یا شیرین ...!
موفق باشی................................!
+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت
2:17 |