جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
HERA
هرا دستهایم را میگیرد و میکشد
میکشد ، میکشد
همه ی تعفن مرا به آغوش میکشد
خوابم میبرد
حضورش آن قدر دور سرم میچرخد تا تمام میشوم
هرا چشمهای مرا میبندد
ملحفه ی سپیدی رو صورتم میکشد
آری
هرا مرا میکشد
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
پیاده رو
چشمهایم را که میگردانم تره باری کچل محله را میبینم که دارد آن طرف جوی سرپا میشاشد. میخواهم
بالا بیاورم ، انگار سالهاست تمام نگاه های مردانی که بنزین و رئیس جمهور را با یک " نون" مینویسند
باردارم . کودکان هراسان دوان پایین شیب محله ی دزاشیب را که یادم میاید ، دوباره ویار خون میگیرم
من تمام سایه های شیطان شبهای تهران را باردارم.... تن فروشی کودکان "خیابان مرد هرگز نامده" را و
لاسهای رایگان دخترکانی را که هر بامداد در فاصله ی میان خورشید و ماه و پنجره برهنه میشوند ، باردارم
من صلیب مسیح را در کثیف ترین محرابها را زاییده ام و مغموم از اینکه از پستان هیچ زنی ودکا
نمیجوشید ؛ واژگونش به دوش کشیده ام من در هجوم ناچار بچه گربه های رمیده از سرما ، با شیطان
خوابیده ام.... و این را دریافتم که یک نفر راست میگفت، ما همه مان رانده شده ایم.....
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
درست که نگاه کنیم ما همه مان به یک تب 37 درجه مبتلا هستیم... ولی انگار میخواهیم فراموشش کنیم
پنجشنبه پنجم آبان 1390
به کسی که نمیدانم چرا اما از ما میترسد
به فردی که نمی دانم چرا اما از ما می ترسد.
راست راستش نمی دانم اصلا چرا دارم "این" را می نویسم. ولی شاید نوشتن خالی از فایده نباشد. و نوشتن را با نوشتن پاسخ گفتن یادآور سنتی باشد که سال هاست از حافظه خیلی از ما رخت بر بسته؛ یادآور مفهومی به قدمت تمدن بشری به نام "انصاف".
نمیدانم چرا از ما می ترسی(؟) از کجایمان، از کدام سایه ی بلند تاریک نداشته مان، از کدام شب کلاه پادشاهیمان که سرها به باد می دهد(؟!)، از کدام سوت گلوله ای که از هجره ی لجن بسته ما خارج می شود و سینه ی تو را می درد(؟!)، از کدام میله ی داغی که در دست من و ما، بر چشم "تو" بنشیند. خودت خوب می دانی که از اینها که گفتم هیچ کدام را نداریم، و صد البته نمی خواهیم هم داشته باشیم. چون آموخته ام که شلاق خوردن برایمان بهانه ای برای تازیانه به دست گرفتن نباشد.
شاید برایت جالب باشد؛ ولی من و دوستانم و همان هایی که تو هجوم کلماتت را به زعم خود بر سکوت ایشان چیره کرده ای، در همین شب هایی که بعید می دانم زوزه کشیدن بادهایش را در لابلای کوچه های سابق خوشبختی نشنیده باشی، فال حافظ می گیریم. نمی دانم چرا ولی حسی به من می گوید تو هم حافظ و غزل هایش را دوست می داری.
"نوشته" را می خوانم و مثل گذشته متأثر می شوم در دورانی پا بدین خاک نهاده ام که ارزش اندیشیدن اینچنین اندک باشد. مجبور باشم از ترس همان چیزهایی که بعضی ها دارند و ما نه! بنشینم و خرد شدن حرمت اندیشه و مذموم نمایاندن دعوت به خردورزی را با سکوت خود نظاره کنم. آن هم از جانب کسی که خود را در جایگاه خردمداری نشانده و حکم ثابت نشده ای را این چنین در میدان های بی سوار جولان می دهد.
مجبورم که بگویم چون نگفتنش دارد خفه ام می کند. و می گویم؛ می گویم که: اعتراف می کنم هرگز برایم قابل باور نبود که کسی یا عده ای این چنین "دوستی ها" را نشانه بگیرند. دوستی هایی که جز خودشان و بودنشان چیزی برای دفاع از خویش ندارند، باور نمی کردم روزی در برابر دانستن، جهل ستایش شود. باور نداشتم که همدلی "این چنین کینه ای" بر دل کسی بنشاند. آن هم در این زمان و این مکان. در زمانه ای که همه در گوش هم می خوانند: کلاهت را سفت بچسب که باد نبردش. بی آنکه چند لحظه در مورد معنی همین یک جمله که همه را شامل شده تأمل کنند. باور نداشتم که مظلومیت، مورد هجمه قرار گیرد و دیدم که گرفت.
این ها را نوشتم که چه؟! نوشتم که بگویم سکوت همیشه از روی بی تفاوتی نیست. گاهی از روی امید است و گاهی از ایمان. نوشتم که بگویم به یک چیز اعتقاد ندارم و آن اینکه خود را خدای گونه در مسند قضاوت و داوری و بدتراز آن پیشداوری قرار دهم. و وقتی چنین کنشی را شاهد باشم -هرچند در سکوت غوطه بخورم- خشمگین می شوم. مثل هر موجودی که از جایی که به آن تعلق دارد، لابد دفاع می کند و تعرض به آن را برنمی تابد. خشمگین شده ام. نوشته ام تا "نوشته ام" شاید تلنگری باشد برای تو و برای خودم تا یادمان بیاید اینجا، همین جایی که تو امروز به نام های مختلفی از بودنش و هویتش نام می بری، جایگاه انسان هایی است که با همه ی کاستی ها و محدودیت های کنونی در این "دانشکده" در پی دانش اند و پیش تر از آن در پی زندگی.
حال اگر از دوستی های ما، از همدلی هامان، از جستجویمان و از لبخندهامان، ترکیبی مرموز از خوشدلی و درد، که از قلب تا صورت هایمان زبانه می کشد می ترسی که هیچ! وگرنه چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. بیا تا با هم بیاندیشیم و طرحی نو دراندازیم. و بدانیم "یک روز خوب" را باید آورد.
این هم از فال نگرفته مان
می خور که رند و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
مجتبی جعفرزادگان (رامین)
30-7-90
این نوشته را هم اگر خواستید با نام به اشتراک بگذارید ولی بدون نام نه! ممنون از همگی.
جمعه هشتم مهر 1390
نترس
نترس باید چاقو رو فرو کنی تو قلبم .... بدو داره دیر میشه فقط تا نیمه شب وقت داری ....
عجله کن من همین جا پشت آینه ایستادم .... درست روبروت....
جمعه چهارم شهریور 1390
قیمت
مستقیم؟
.....
از بودن شما تا من
تنها و تنها یک سکه فاصله...
یک سکه بهای تن، یک سکه ی سیاه
یک معامله
یک شیشه زهرمار ، یک سکه
یک شب تمام خمار
یک سکه ی سیاه ، مثل لب از شر سیگار
و یا حتی اندکی نان خشک و کشک خشک ، چای خشک .... شیر خشک!
یک سکه به رنگ همیشگی روزگار
یک سکه ، تمام پس انداز فاحشگی.... یک سال آزگار
یک سکه سیاه ، یک سکه طلا
یک پنجمش هم .... برای رضای پروردگار!
یکشنبه سی ام مرداد 1390
روزهای قدیمی را میداد. مژگان گفت: مثل قدیما؟! گفتم : آره مثل همیشه...
شاید برای نقاشی سوژه چندان جالبی نباشد ، دخترکی که برهنگی بدنش را یک مار از پردن تا رانها پوشانده است
ولی این تصویر را سالهاست که من در تابلوی پشت در انباری حبس کرده ام مگر که مار فرار کند و شرم دخترک را
عریان بگذارد ....
و حوا گفت هرگز....
سه شنبه هفدهم اسفند 1389
دهه ی مردگان
سالها گذشت و نمیدانیم
از برای چه به این جهان پیوستیم؟!
ما کودکانی از دهه شصتیم
عاشقان گوشت گردن و سردستیم
ما همانیم که نیمی از صبح ها را
در صف طویل شیر بنشستیم
ما کودکانی از دهه شصتیم
و نمیدانیم چگونه در آن سالهای سرد
از نبود شیرخشک و صدای بمبها جستیم!
ما کودکانی از دهه شصتیم
ما همانیم که در نبود پدرهامان
بر نشان سبز دخیل میبستیم!
ما کودکانی از دهه شصتیم
نسلی از اصل برنیفتاده
و اکنون در دهه هشتاد مینویسیم
تا بگوییم : " ما هستیم!"
