تبليغاتX
مینویسم اینجا
سلام

همین الن داره تلویزیون میگه خیلی از بیمناریهای روانی از نا ایمنی و ناامنی به وجود می آد، من کاملا این نا امنی 

رو کاملا حس میکنم ؛ کاملا حس میکنم که چطوری  این حس در ذره ذره ی بدنت میپیچه ، چیزی خوشحالت نمیکنه

چیزی احوالت رو عوض نمیکنه! تو انی شرایط باید دعا کنی تا شاید یه اتفاقی بیفته!

زیاد تو دنیا سخت نگیریم.....

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 23:59 |
داره صدای گیتار میاد ، دسپرادو.....

انگشتهام رو روی این صفحه پر از کلید تکون میدم تا به اصطلاح چیزی نوشته باشم و لی این زیاد مهم نیست باید 

چیزی اون بالا توی سر آدم اذیتش  کنه یا یه نیاز به خرکیف شدن باید باشه تا مجابم کنه بنویسم ؛ نیست الان

الن مینویسم تا نوشته باشم مثل بازیکنی که شوت میکنه تا توپ زیر پاش نمونه نه اینکه گلی بزنه !

مینویسم شاید به تصادف یه چیز درست و حسابی یه روزی از توش دربیاد!

تازگیها صداها داره اذیتم میکنه همه جا رو صدا گرفته میشه تک تک آوا ها رو دید ، 

همین الان برق رفت نور کافی برای دیدن صفحه کلید ندارم ، خوب چه بهونه ی خوبی!

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 22:30 |
سلام

با هر قدمی که از مونا دور میشد حرفهای رد وبدل شده هم محو و محوتر شد ، حالا جلوی چشم تارا یک راه دراز 

بودپر ازآدمهایی که در دو جهت مخالف حرکت میکردند ؛ شیب پیاده رو اجازه میداد عابران بیشتری رو در پیاده رو

ببینه . بازی خوبی بود از بچگی عادت داشت همیشه به بقیه رهگذرا فکر کنه این که هر کدومشون الان تو چه

فکریهستند . چند هد متر دیگه رو که جلو رفت به جایی رسید که چند مغازه ی ساعت فروشی کنار هم

قرارداشتنداولی رو رد کرد ووارد دومی شد ، صدای زنگ همراه بازشدن در ، در مغازه پیچید و با لبخند فروشنده

همراه شد؛ پسری خوش پوش با چشمهایی آبی و شیطنت بار ...

-سلام ، خسته نباشید آقا...

- سلام در خدمتم بفرمایید....

- اگه ممکنه من یک ساعت مردونه میخواستم ... مناسب سن یک آقای 27 -8 ساله..! ( این حرف رو درحالی 

که لبخندی آکنده از شرم میزد گفت)

-پسر جوون در حالی که چند ژورنال و دو جعبه ی نگهداری ساعت رو روی میز گذاشت ، گفت: اگر برند خاصی

مد نظرتونه بفرمایین یا جسارتا اگه رینج قیمتی مد نظرتونه بفرماایین اگه بتونم کمکتون کنم.......}ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رامین در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 18:40 |

سلام

نمیدونم چرا باید در جامعه ای زندگی کنم که باید با آدمهایی که شایستگی و امکان الگو شدن را دارند اینگونه

برخورد شود . آنچه که من در این سالها در بخش عمده ای از جامعه لمس کردم نوعی احساس سرخوردگی از 

زندگی است که باعث برخورد سخیف با قشر به اصطلاح "خاص" جامعه میشود .

درست نمیدانم چه عاملی در جامعه ما باعث میشود که بخش بسیار قابل توجهی در جامعه احساس شکست

و بن بست در زندگی داشته باشند بخشی که میخواهد از جامعه انتقام بگیرد چون به گمان او سد راه موفقیتش

شده و او را به پوچی کشانده است بخشی که در برابر مشکلات نمی ایستد بلکه کانال میزند کانالی به هرجا

که برای او لذت به ارمغان آورد بخصوص زمانی که این کارها با انگیزه های سادیسمی می آمیزد ... صحنه ی 

وحشتناکی از هجمه های نامربوط و پیاپی رخ میدهد ، جامعه آنی میشود که در آن الگو بودن مساوی است با

اتهام و بدبینی !  که چرا به موفقیت دست پیدا کرده ای ؟!!!

ترانه ی عزیز این ها که دیدیشان بخشی از جامعه ای است که شاید کمتر آشنایشان بودی آن نیمه ای از افراد

که چون سیاه به نظر میرسند گاهی نمی بینیمشان وگاهی نمیخواهیم ببینیمشان... اینها حاصل پرورش همین

سرزمین اند ... حاصل طرز تفکرهایی که سالهای سال قدمت دارند .... اینها همان چیزی است که خیلی ها 

" فرهنگ" معنیش کرده اند .... استادی دارم که یکبار گفت:" گلی که در باتلاق بروید ؛ ناچار بوی باتلاق را

خواهد گرفت." .... اینها ناشی از گندابی است که به نام فرهنگ کهن در ذهن بسیاری از مردمان جا گرفته

است . گاهی بوق ممتدی میشود در خیابان گاهی یک نگاه طولانی هوس آلود و گاهی توهینهایی که خون 

انسان را به جوش میآورد...

ترانه ی عزیز گفته ای که بخش نظرات را برمیداری ... حق داری !... ولی دوست دارم نکته ای را گوشزد کنم 

اینها با همین عقاید با همین کلمات و با همه این چیزهایی که در این مدت در وبلاگت دیده ای جامعه را میسازند

این واقعیت است .... تلخ یا شیرین ...! 

موفق باشی................................!

+ نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 2:17 |
سلام

از پشت سرش صدایی شنید : تارا .... تارا ..... نمیخواست روش رو برگردونه حوصله ی این بازی های دوستهای

قدیمی رو نداشت ، مخصوصا زمانی که بغلت میکنند و وانمود میکنن تو این همه سال به فکرت بودند انگار همه ی 

دشمنی ها ، همه ی حسادتها فراموش شده... و فقط کافیه الان هم انگیزه ای برای اون دشمنی ها پیدا کنند.

صدا دامه داد تارا... تارا قدمی ............................ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رامین در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:48 |
زندگی رسم غریبانه من در دنیاست

عشق در روزن قلبم پنهان

رنج در جوی وجودم پیداست.

از هیاهوی درون 

سینه ام پر، خالیست

رخ زرد؛

چشمهایت فریاد :

عشق من پوشالیست؟!

هرگز هرگز

در میان بند بند زمان

میزنم فریاد 

ای صدا، ای آخرین پیغام

دوستت دارم....

                                                                        م.ر.جعفرزادگان

+ نوشته شده توسط رامین در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 20:30 |
سلام

من میخوام دایره ی دوستهام رو تقویت کنم و گسترش بدم . شما میتونید کمکم کنید!؟

+ نوشته شده توسط رامین در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 22:12 |
سرم درد میکنه نمیتونم چیزی بنویسم!
+ نوشته شده توسط رامین در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 21:15 |
هیچ چی نیست به جز ترس به جز کمی اضطراب!

ابهام......................................................!

+ نوشته شده توسط رامین در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 16:24 |
گاهی وقتها نمیشه باور کرد که چه شرایطی داره برای آدم به وجود میاد ؛ نمیشه فرار کرد نمیشه موند در واقع حتی نمیشه تصمیم گرفتیادمه از روزهایی که امید زندگیم رو تشکیل میداد خیلی گذشته اون موقع که دنبال یه سنجاقک پریدن رو خلبانی میدیدم! نه اینکه شاکی باشم از همه چی، نه ... بیشتر شکایت من از خودمه ، مقصر منم ، معصیتکار منم حتی اگه مجری اشتباهات اطرافیانم باشند اگه قراره در اشتباهات دیگران شریک نباشم باید در جلوگیری از اشتباهات شراکت کنم که من این طور نبودم پس تنبیه خیلی هم نباید دور ازذهن باشه .
من مازوخیسم ندارم این طور فکر نکنید من گم شدم تو دنیایی که کسی رو پیدا نمیکنم تا دستم رو بگیره و کمکم کنه، نمیدونم شاید درستش هم همین طور باشه ! دوستی وجود نداره تا بتونم به راحتی حرفهام رو بهش بزنم و بدونم که که ور زدن هام بی حاصل نبوده!
خسته شدم تازگی ها شک کردم که نکنه راه رو عوضی اومدم ، ولی اکثرا من جرئت راه دیگه ای رفتن رو نداشتم و راهی رو رفتم که توش مهارت داشتم ، ولی نمیدونم که چرا این طوری شده!؟ 

+ نوشته شده توسط رامین در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 1:28 |


Powered By
BLOGFA.COM