مخ خوری

برای نوشتن در این آشفته بازاری که ذهنم پیدا کرده ، زمان کم پیدا میشود! یک ناامیدی مزمن در تمام اجزای

وجود نچندان بسیطم میپیچد میگوید: نه!

من نمیدانم چیست!

آینه یا قاب عکس؟!

شادی

روزها و شبها میگذشت...میگذشت و کسی از گم شدن "شادی" حرفی به میان نمی آورد. گویی همه

چهره ی دخترک معصوم روستایی با گونه های سرخ و چشمان روشنی که مدام غم میباریدند فراموش کرده بودند

بیشتر از یک ماه نبود که شادی از روستا رفته بود. یا به قول بعضی ها برده بودندش... به کجا را کسی نمیداند

برای چه اش را هم... مردمان روستاهای بالادست و پایین کوه هم هیچ نشانی از او نداشتند و حتی چوپانها

هم ندیده بودندش؛ شاید هم دیده بودند و چیزی نمیگفتند. امان از آدمی زاد...

ده سال بیشتر سن نداشت، آن قدری کوچک بود که کسی نبودنش را نبیند. پدر و مادر و کس  وکاری

هم نداشت. تنهای خویشاوندش یک عموی پیر بود که اگر سراغش را هفته ای یک بار از شادی نمیگرفتند

بود و نبودش برای اهالی ده توفیر نمیکرد پیرمرد یا بهتر بگویم پیر پسری که ماهی یک بار هم به میان مردم

ده نمی آمد. میگفتند در جوانی یک بار در کوه گم شده و بعد از دو روز که به ده باز گشته دیگر کم حرف شده

و تارک دنیایی پیشه کرده. چهار سال پیش که پدر و مادر و خواهر کوچکتر شادی را سیل برد؛ صادق مجبور

شده بود شادی را پیش خودش بیاورد...

دختران ده میگفتند شادی ، "عمو صادق" را مثل یک پدر دوست داشت. دو فرسنگ راه میرفته تا سبزیهای

وحشی ای را که پیرمرد دوست داشت ، تازه چین کند و در اشکنه بریزد. کسی درست نمیدانست که

پیرمرد هم شادی را دوست میداشت یا نه! فقط میگویند عصر روزی که شادی به ده بازنگشته بود چند نفر

صادق را دیده اند که بالای تپه روی یک تخته سنگ زانوی غم بغل کرده بود و به جاده ی گل آلود چند ساعتی

چشم دوخته بود . بعد هم رفته بود در کلبه و بعد از آن جز چندبار کسی ندیده بود که از کلبه خارج شود.

                                        ........................................

با امروز درست یک ماه از نبودن شادی میگذشت. از رفتن شادی عموصادق. برای دومین بار بود که پیرمرد

روی تخته سنگ بالای تپه کنار کلبه نشسته بود. آفتاب داشت غروب میکرد و راه کلوخی شده ی پایین ده از

سایه پر میشد. پیرمرد نگاهش را تا پیچی که در گردنه کوه گم میشد ،رها کرده بود... انگار انتظار میکشید

ناگهان تیز شد، از روی تخته سنگ خیز برداشت ، به گونه هایش خون دوید و چشمهایش از حدقه بیرون زد

از پشت پیچ جاده ، سایه دخترکی که آهسته آهسته و لنگان راه میرفت پیدا شد...