در کنار گلدان دخترک اکالیپتوس چند اسمارتیز رنگ و رو رفته افتاده بود ، یکی از آنها را برداشتم و خوردم مزه شور

روزهای قدیمی را میداد.  مژگان گفت: مثل قدیما؟! گفتم : آره مثل همیشه...

شاید برای نقاشی سوژه چندان جالبی نباشد ، دخترکی که برهنگی بدنش را یک مار از پردن تا رانها پوشانده است

ولی این تصویر را سالهاست که من در تابلوی پشت در انباری حبس کرده ام مگر که مار فرار کند و شرم دخترک را

عریان بگذارد .... 

و حوا گفت هرگز....