درست که نگاه کنیم ما همه مان به یک تب 37 درجه مبتلا هستیم... ولی انگار میخواهیم فراموشش کنیم

به کسی که نمیدانم چرا اما از ما میترسد

طی چند هفته گذشته چند نامه بدون نام در خبرگزاری های مختلف ( از جمله فارس نیوز و رجانیوز و خبرگزاری دانشجویان ایران) با عنوان دردنامه دانشجوی نخبه شریف کار شد. این را نوشتم که بعضی ها بدانند سکوت همیشه هم از روی رضایت نیست! لینک آن نوشته را روی وبلاگ نمیگذارم ولی با یک جست جوی ساده میتوان پیدایش کرد.


به فردی که نمی دانم چرا اما از ما می ترسد.

راست راستش نمی دانم اصلا چرا دارم "این" را می نویسم. ولی شاید نوشتن خالی از فایده نباشد. و نوشتن را با نوشتن پاسخ گفتن یادآور سنتی باشد که سال هاست از حافظه خیلی از ما رخت بر بسته؛ یادآور مفهومی به قدمت تمدن بشری به نام "انصاف".

نمیدانم چرا از ما می ترسی(؟) از کجایمان، از کدام سایه ی بلند تاریک نداشته مان، از کدام شب کلاه پادشاهیمان که سرها به باد می دهد(؟!)، از کدام سوت گلوله ای که از هجره ی لجن بسته ما خارج می شود و سینه ی تو را می درد(؟!)، از کدام میله ی داغی که در دست من و ما، بر چشم "تو" بنشیند. خودت خوب می دانی که از اینها که گفتم هیچ کدام را نداریم، و صد البته نمی خواهیم هم داشته باشیم. چون آموخته ام که شلاق خوردن برایمان بهانه ای برای تازیانه به دست گرفتن نباشد.

شاید برایت جالب باشد؛ ولی من و دوستانم و همان هایی که تو هجوم کلماتت را به زعم خود بر سکوت ایشان چیره کرده ای، در همین شب هایی که بعید می دانم زوزه کشیدن بادهایش را در لابلای کوچه های سابق خوشبختی نشنیده باشی، فال حافظ می گیریم. نمی دانم چرا ولی حسی به من می گوید تو هم حافظ و غزل هایش را دوست می داری.

"نوشته" را می خوانم و مثل گذشته متأثر می شوم در دورانی پا بدین خاک نهاده ام که ارزش اندیشیدن اینچنین اندک باشد.  مجبور باشم از ترس همان چیزهایی که بعضی ها دارند و ما نه! بنشینم و خرد شدن حرمت اندیشه و مذموم نمایاندن دعوت به خردورزی را با سکوت خود نظاره کنم. آن هم از جانب کسی که خود را در جایگاه خردمداری نشانده و حکم ثابت نشده ای را این چنین در میدان های بی سوار جولان می دهد.

مجبورم که بگویم چون نگفتنش دارد خفه ام می کند. و می گویم؛ می گویم که: اعتراف می کنم هرگز برایم قابل باور نبود که کسی یا عده ای این چنین "دوستی ها" را نشانه بگیرند. دوستی هایی که جز خودشان و بودنشان چیزی برای دفاع از خویش ندارند، باور نمی کردم روزی  در برابر دانستن، جهل ستایش شود. باور نداشتم که همدلی "این چنین کینه ای" بر دل کسی بنشاند.  آن هم در این زمان و این مکان. در زمانه ای که همه در گوش هم می خوانند: کلاهت را سفت بچسب که باد نبردش.  بی آنکه چند لحظه در مورد معنی همین یک جمله که همه را شامل شده تأمل کنند. باور نداشتم که مظلومیت، مورد هجمه قرار گیرد و دیدم که گرفت.

این ها را نوشتم که چه؟! نوشتم که بگویم سکوت همیشه از روی بی تفاوتی نیست. گاهی از روی امید است و گاهی از ایمان. نوشتم که بگویم به یک چیز اعتقاد ندارم و آن اینکه خود را خدای گونه در مسند قضاوت و داوری و بدتراز آن پیشداوری قرار دهم. و وقتی چنین کنشی را شاهد باشم -هرچند در سکوت غوطه بخورم- خشمگین می شوم. مثل هر موجودی که از جایی که به آن تعلق دارد، لابد دفاع می کند و تعرض به آن را برنمی تابد. خشمگین شده ام. نوشته ام تا "نوشته ام" شاید تلنگری باشد برای تو و برای خودم تا یادمان بیاید اینجا، همین جایی که تو امروز به نام های مختلفی از بودنش و هویتش نام می بری، جایگاه انسان هایی است که با همه ی کاستی ها و محدودیت های کنونی در این "دانشکده" در پی دانش اند و پیش تر از آن در پی زندگی.

حال اگر از دوستی های ما، از همدلی هامان، از جستجویمان و از لبخندهامان، ترکیبی مرموز از خوشدلی و درد، که از قلب تا صورت هایمان زبانه می کشد می ترسی که هیچ! وگرنه چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. بیا تا با هم بیاندیشیم و طرحی نو دراندازیم. و بدانیم "یک روز خوب" را باید آورد.

این هم از فال نگرفته مان

می خور که رند و حافظ و مفتی و محتسب         چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

                                                                                                            مجتبی جعفرزادگان (رامین)

                                                                                                                        30-7-90

این نوشته را هم اگر خواستید با نام به اشتراک بگذارید ولی بدون نام نه! ممنون از همگی.