پیاده رو
سیگار گرفته ی اشنو را که هم بوی گه میدهد و هم مزه ی گه ،به درون جوی آب پرت میکنم.
چشمهایم را که میگردانم تره باری کچل محله را میبینم که دارد آن طرف جوی سرپا میشاشد. میخواهم
بالا بیاورم ، انگار سالهاست تمام نگاه های مردانی که بنزین و رئیس جمهور را با یک " نون" مینویسند
باردارم . کودکان هراسان دوان پایین شیب محله ی دزاشیب را که یادم میاید ، دوباره ویار خون میگیرم
من تمام سایه های شیطان شبهای تهران را باردارم.... تن فروشی کودکان "خیابان مرد هرگز نامده" را و
لاسهای رایگان دخترکانی را که هر بامداد در فاصله ی میان خورشید و ماه و پنجره برهنه میشوند ، باردارم
من صلیب مسیح را در کثیف ترین محرابها را زاییده ام و مغموم از اینکه از پستان هیچ زنی ودکا
نمیجوشید ؛ واژگونش به دوش کشیده ام من در هجوم ناچار بچه گربه های رمیده از سرما ، با شیطان
خوابیده ام.... و این را دریافتم که یک نفر راست میگفت، ما همه مان رانده شده ایم.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۰ ساعت 1:27 توسط رامین جعفرزادگان
|
آموزش و مشاوره المپیاد فیزیک با رامین جعفرزادگان