پیاده رو

سیگار گرفته ی اشنو را  که هم بوی  گه میدهد و هم مزه ی گه ،به درون جوی آب پرت میکنم.

چشمهایم را که میگردانم تره باری کچل محله را میبینم که دارد آن طرف جوی سرپا میشاشد. میخواهم

بالا بیاورم  ، انگار سالهاست تمام نگاه های مردانی که بنزین و رئیس جمهور را با یک " نون" مینویسند 

باردارم . کودکان هراسان دوان پایین شیب محله ی دزاشیب را که یادم میاید ، دوباره ویار خون میگیرم

من تمام سایه های شیطان شبهای تهران را باردارم.... تن فروشی کودکان "خیابان مرد هرگز نامده" را و

لاسهای رایگان دخترکانی را که هر بامداد در فاصله ی میان خورشید و ماه و پنجره برهنه میشوند ، باردارم

من صلیب مسیح را در کثیف ترین محرابها را زاییده ام و مغموم از اینکه از پستان هیچ زنی ودکا

نمیجوشید ؛ واژگونش به دوش کشیده ام من در هجوم ناچار بچه گربه های رمیده از سرما ، با شیطان

خوابیده ام.... و این را دریافتم که یک نفر راست میگفت، ما همه مان رانده شده ایم..... 

هیچ